تبليغاتX
شبنم عشق شبنم عشق

New


طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست

چشمهای روشنِ براق

 با گیسویی بلند به بلندای آرزو

هرکس از او نشانی دارد 

ما را کند خبر

این هم نشان ما:


"یک سو خلیج فارس /سوی دگر خزر"



محمدرضا شفیعی کدکنی
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت توسط پیام |

New

تو...

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و ...

همین ساده ترین قصه یک انسان

است

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت توسط پیام |

New

باران بهانه بود تا زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی

کاش نه کوچه انتهایی داشت...نه باران بند می آمد...

128897251018.jpg
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت توسط پیام |

New

یک گره در پای من از عشق تو
یک گره بر قلب من از هجر تو

این گره ها را تو بخشیدی به من
تو مرا انداختی در این گره

باید از دولتسرای عشق تو
واکنم این بندهای پرگره

یا بپرسم از تو ای گم گشته ام
هیچ می دانی که ماندم در گره


کاش کور می شد دوچشمم آن دمی
که نگاهت روی آن می خورد گره

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت توسط پیام |

 

لحظه ی تحویل است

سفره ی هفت سین باز

و بلافاصله با چرخش زیبای زمین

دختری کوزه به سر

یک قدم مانده به رود

چهره در چهره ی مهتاب خودش را می دید

 

لحظه ی تحویل است

ساعتِ رد شده از وقت قرار

 مثل احساس کسی می ماند

 که برای رسیدن به مراد...

             تک و تنها امیدش به خداست ...

 

                                     و در آنسوی دگر..

            

                                                           پسری منتظرِ بوی خوش یارش بود...!

 لحظه ی تحویل است

سرکه و سنجد و سیر

سوسن و سُنبل و سیب

همه آنجا بودند...

و در آن گوشه ی بالائیِ این سفره ی ناز

                                  سبزه با عطرِِ دل انگیز بهاری به رقص آمده بود..!

 

ماهی تُنگِ بلور...

             یک نفس مانده به آینه و شمع ...

                                       بوسه میزد به آب...!

 

گلِ شبدر سفارش می کرد:

          اینهمه جشن و تجمل که به آرایش این باغ وسیع آمده است...

 

                                                                             راز خوشبختی ماست...!

لحظه ی تحویل است

مادرم باور داشت

که همین سفره ی باز

رسم آبادی ماست

        و درونش...

               به اندازه ی دلهای شکسته ...

                                         بَرکت می بارد...!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت توسط پیام |

من که رفتم بنويسيد دمش گرم نبود
بنويسيد صدا بود ولي نرم نبود

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشايي بود
بنويسيد یه خط مانده به تنهايي... بود

بنويسيد که با ماه ،کبوتر مي چيد
از لب زاغچه ها بوسهء باور مي چيد

بنويسيد که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهء نور عطش مي باريد
ريشه در ماه ، ولي روي زمين مي جوشيد

بنويسيد زبان داشت ولي لال نشد
بنويسيد که پوسيد ولي کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولي سيل نداشت
بنويسيد که دل داشت ولي ميل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا مي زد
وسعت حوصله اش طعنه به دريا مي زد

بنويسيد به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسي کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کوير آمده بود
کودکي بود که در هياتِ پير آمده بود

تا صداي دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء تنهایی... کمي مسئله داشت...

بنویسید که...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت توسط پیام |

Can't you see
I love you
Please don't break my heart in two
That's not hard to do
'Cause I don't have a wooden heart
And if you say goodbye
Then I know that I would cry
Maybe I would die
'Cause I don't have a wooden heart
There's no strings upon this love of mine
It was always you from the start
Treat me nice
Treat me good
Treat me like you really should
'Cause I'm not made of wood
And I don't have a wooden heart

Muss I denn, muss I denn
Zum stadtele hinaus
Stadtele hinaus
Und du, mein schat, bleibst hier?

There's no strings upon this love of mine
It was always you from the start
Sei mir gut
Sei mir gut
Sei mir wie du wirklich sollst
Wie du wirklich sollst
'Cause I don?t have a wooden heart

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت توسط پیام |

روزي تو خواهي آمد

                        از كوچه هاي باران

                                                تا از دلم بشويي

                                                                  غم هاي روزگاران

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت توسط پیام |

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست  

 آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

 در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

  آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

 بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

 بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

 مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

  باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

  وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت توسط پیام |

New

دعا

دعا می کنم


که هیچ گاه چشم های زیبای تو را


در انحصار قطره های اشک نبینم


و تو برایم دعا کن


ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد


دعا می کنم که


لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم


و تو برایم دعا کن که


هرگز بی تو نخندم


دعا می کنم


دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را


دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد


و تو برایم دعا کن


دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره


نزنم


،من برایت دعا میکنم


که گلهای وجود نازنینت هیچ گاه پژمرده نشوند


برای شاپرک های باغچه خانه ات دعا میکنم


که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشد


من برای خورشید آسمان زندگیت دعا میکنم


که هیچ گاه غروب نکند


...تو که در آسمان زندگیم تنها خورشیدی


... برایم دعا کن


 ...دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچ گاه غروب نکند

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت توسط پیام |


با دل انگیزترین ساز زمین


با فرح بخش ترین نغمه عشق


و خیال انگیزترین شعر زمان


قطعه ای خواهم ساخت


و به آواز رسا خواهم خواند...


تا نوای طرب انگیز مرا


رخش نام آور عشق، برساند به نسیم


برساند به بهار


تا به مهمانی این باغ بیاید امشب...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت توسط پیام |

تــا تـــو بــا منـــی زمــانـه بــا مـــن است

بــــخت و کــام جـــاودانـه بـــا مـــن است

تــــو بهــــار دلــکشـــی و مـــن چــو بـــاغ

شــور و شــوق صـد جـوانـه بـا مــن است

یــــــاد دلــنـشیـنـــت ای امـیـــــد جـــــان

هــــــر کـــجـا شوم روانـــه بـــا مـــن است

نــــاز نــوشـــخنـد صـبــح اگـــر تــو راست

شـــور گـریــه ی شبـــانـه بـــا مــن است

بـرگ عیـش و جـام و چـنگ اگـرچه نیست

رقـــص و مستـی و تــرانـه بــا مــن است

گفتمــــش مـــراد مـــن بـــه خنـده گفــت

لابـــه از تـــو و بــهــــانــه بـــا مـــن است

گـفتـمـــش مـــن آن سـمند ســـرکـشــم

 خـنـده زد کــــه تـــازیـــانـه بــا مــن است

 هــــر کَــسَــش گــــرفـتــه دامـــن نـیــــاز

 نــاز چشمــش ایـن میـانـه بـــا مـن است

 خــواب نـــازت ای پــــری ز ســـر پـــــریــد

 شب خوشت که شب فسانه با من است

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت توسط پیام |

می خواهمت چنان که شب خسته، خواب را

می جویـمـت چـنان که لــب تــشنـه، آب را

محو تـوام، چنان کـه ستـاره بـه چشـم صبـح

یـا شبنــم سپیــده دمـان، آفـتـــاب را

بـی تـابــم آن چـنـان کـه درختـان، بـرای بـاد

یـا کـودکـان خفتـه بـه گهـواره، تـاب را

بـایـستـــه ای چنـان کـه تـپیــدن، بـرای دل

یـا آن چنـان کـه بــال پـریـدن، عقــاب را

حتی اگــر نـبــاشـی، مـی آفـریـنـمـت

چـونـان کـه التـهاب بـیـابـان، سـراب را

ای خواهشی که خواستنـی تـر ز پـاسخی

!بـا چـون تـو پـرسشـی چه نـیـازی جـواب را ...؟

 

"قیصر امین پور"

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت توسط پیام |

New

قسم

ماه زیبا شده بود

مرد بیدار شب آهسته گریست

آب لرزید و کبوتر خندید

ودرآن سوی دگرعلفی میرقصید

 و شقایق میگفت:

تو چقدر تنهائی

 

 

               بخدا پاکتراز آب توئی...

 

                               بهترین همسفر راه توئی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت توسط پیام |

به غم كسي اسيرم كه زمن خبر ندارد

عجب است از محبت كه در او اثر ندارد

چه خطا بود كه گويند: زدل به دل رهی هست

دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت توسط پیام |

عشق يعني بازمن طوفاني ام

در كبوداي عطش باراني ام

باز چشمان تو در قاب من است

باز تب دارد شب پيشاني ام

مانده ام در پيچ و تاب عشق تو

آينه در آينه حيرانيم

سايه اي در چشمهایت خفته است

پشت م‍‍ژگان تو من زنداني ام

باز باراني است چشمان غزل

باز هم آماده ي ويراني ام

عشق يعني يك قبيله گردباد

عشق يعني باز هم طوفاني ام


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت توسط پیام |


من دلم تنگ می شود

برای تو


برای هرآنچه که تکانم می دهد


تـــــا تــامل خـــویش


بـــــــرای خاطراتمان


چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان


دلــم کــه تنـــگ می شــود


پای لحظه های خالی از تو


بــساط اشک پهن می کــنم


گوش خیالم را به گذشته می چسبانم


صدایت را از امواج پراکنده ی زمان


جمع می کنم


پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد


پر از آواز می شوم از تو


مگرغیر از این است


که توهم هم وجوددارد؟


باشد ...


به خودم دروغ نمی گویم!


اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند


دلم برای این توهم تنگ می شود

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت توسط پیام |

New

دعوت


 دیگر مرا به معجزه دعوت نمی کنی

با من ز درد حادثه صحبت نمی کنی

دیریست پشت پنجره ماندم که رد شوی

اما تو مدتی ست اجابت نمی کنی

قولی که داده ای به من از یاد برده ای

گفتی ز باغ پنجره هجرت نمی کنی

بیمار عشق توست پرستوی روح من

 از این مریض خسته عیادت نمی کنی
 
باشد برو ولی همه جا غرق عطر توست

گرچه تو هیچ خرج صداقت نمی کنی

یکبار از مسیر نگاهم عبور کن

آنقدر دور گشته که فرصت نمیکنی

 گل های باغ خاطره در حال مردنند

 به یاس های تشنه محبت نمی کنی

رفتی بدون آنکه خداحافظی کنی
 
دیگر به قاب پنجره دقت نمی کنی

امروز سیب سرخ رفاقت دلش گرفت

این سیب را برای چه قسمت نمی کنی

یعنی من از مقابل چشم تو رفته ام
 
این کلبه را دوباره مرمت نمی کنی

زیبا قرارمان همه جا هر زمان که شد

 گرچه تو هیچ وقت رعایت نمی کنی

                                                       مریم حیدر زاده
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت توسط پیام |


انگار مدتی است که احساس می کنم


خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام

احساس می کنم که کمی دیر است

دیگر نمی توانم

هر وقت واستن

در بیست سالگی متولد شوم

انگار

فرصت برای حادثه

از دست رفته است

از ما گذشته است که کاری کنیم

کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است

اما

اما اگر گریسته باشی...


آه ...

مردن چه قدر حوصله می خواهد

بی آنکه در سراسر عمرت


یک روز ، یک نفس

بی حس مرگ زیسته باشی !

انگار

این سالها که می گذرد

چندان که لازم است

دیوانه نیستم

احساس می کنم که پس از مرگ

عاقبت

یک روز

دیوانه می شوم !

شاید برای حادثه باید

گاهی کمی عجیب تر از این

باشم

با این همه تفاوت

احساس می کنم که کمی بی تفاوتی

بد نیست

حس می کنم که انگار

نامم کمی کج است

و نام خانوادگی ام ، نیز

از این هوای سربی

خسته است

امضای تازه ی من

دیگر

امضای روزهای دبستان نیست

ای کاش

آن نام را دوباره

پیدا کنم

ای کاش


آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان

یک روز نام کوچکم از دستم

افتاد

و لابه لای خاطره ها گم شد

آنجا که

یک کودک غریبه

با چشم های کودکی من نشسته است

از دور

لبخند او چه قدر شبیه من است !

آه ، ای شباهت دور!

ای چشم های مغرور !

این روزها که جرأت دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم !

بگذار دست کم

گاهی تو را به خواب ببینم!

بگذار در خیال تو باشم!

بگذار ...

بگذریم!


این روزها


خیلی برای گریه دلم تنگ است !

                                     

  قیصر امین پور 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت توسط پیام |

حرفهای ما هنوز ناتمام


تا نگاه می کنی :

وقت رفتن است


باز هم همان حکایت همیشگی !


پیش از آن که با خبر شوی


لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود


آی ...


ای دریغ و حسرت همیشگی!


ناگهان


چقدر زود


دیر می شود !

                                                                       

                                                                        قیصر امین پور

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت توسط پیام |


سراپا اگر زرد پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی ، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم

اگر خون دل بود ، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است ، آورده ایم

اگر داغ شرط است ، ما برده ایم

اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم

اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !

گواهی بخواهید ، اینک گواه :

همین زخمهایی که نشمرده ایم !

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

                                              

                                                    قیصر امین پور

 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت توسط پیام |

New

وفا...

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم

شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت

كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب

ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم

چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم

چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم

ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل

ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي

چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون

گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم

ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟ 
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت توسط پیام |

و آن زمان که عاشق مي شوي

و مي داني که عشقي هست

و باور داري کسي که تو را دوست دارد

و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند..

در آن لحظات مي فهمي

 دوست داشتن چقدر زيباست .....

و آن زمان که کسي در فراسوي خيال تو نيست

و تو تنهاي تنها در جاده هاي برهوت زندگي

 قدم مي زني

تنها اوست که به تو

آرامش خيال مي دهد.....
+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت توسط پیام |


این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی حال درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت


                                                (صائب تبریزی)


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت توسط پیام |


داد درویشی از ره تمهید

سر قلیان خویش را به مرید

گفت از دوزخ ای نکو کردار

قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد

عِقد گوهر ز درج راز آورد

گفت در دوزخ هرآنچه گردیدم

دَرَکات جحیم را دیدم

خبر از آتش و زغال نبود

اخگری بهر انتقال نبود

هیچ کس آتشی نمی افروخت

زاتش خویش هر کسی میسوخت


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت توسط پیام |


اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

 

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

 

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

 

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

 

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو

به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

 

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

 

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

 

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت توسط پیام |

http://errooortm.com/group/img/up/1260379711.jpg


نامه ای از طرف خدا

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم،


امیدوار بودم که با من حرف بزنی،

حتی برای چند کلمه،نظرم رابپرسی

یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،

از من تشکرکنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،

مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی،

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تاحاضر شوی

فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من

بگویی: "سلام"

اما تو خیلی مشغول بودی،

یک بار مجبور شدی منتظر شوی

و برای مدتی  کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی،

بعد دیدمت که از جا پریدی،

خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی،

اما توبه طرف تلفن دویدی

و در عوض به دوستت تلفن کردی

تا ازآخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم،

با آن همه کارهای مختلف

گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی،

متوجه شدم قبل ازنهار هی دور و برت را نگاه می کنی،

شاید چون خجالت می کشیدی،

سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی

و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام

دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار،

تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان میدهند

و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی،

در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی

و فقط از برنامه هایش لذت می بری،

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم

و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،

شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی،

بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی،

به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی،

نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد،

آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی،

صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود،

عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم

چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت هستم

و برای کمک به تو آماده ام،

من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی،

حتی دلم می خواهدبه تو یاد دهم که

چطور با دیگران صبور باشی،

من آنقدر دوستت دارم

که هر روز منتظرت هستم،

منتظر یک سر تکان دادن،

یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید،

خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی،

خوب، من باز هم سراسر پر ازعشق منتظرت خواهم بود،

به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت

بدهی!


آیا وقت داری که این نامه را

برای دیگر عزیزانم بفرستی؟

اگر نه،

عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم،

من هرگز

دست نخواهم کشید...


دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...


دوست و دوستدارت: خدا

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت توسط پیام |

New

...رفت


سیب سرخی را به من بخشید و رفت...

       ساقه سبز دلم را چید و رفت...

عاشقی های مرا باور نکرد...

عاقبت بر عشق من خندید و رفت...

اشک در چشمان سردم حلقه زد...

بی مروت گریه ام را دید و رفت...


 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت توسط پیام |


بايد فراموشت کنم


چنديست تمرين مي کنم


من مي توانم ! مي شود !


آرام تلقين مي کنم


حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....


تا بعد، بهتر مي شود ....


فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم


من مي پذيرم رفته اي


خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم


کم کم ز يادم مي روي


اين روزگار و رسم اوست !


اين جمله رابا تمام با تلخي اش ،

 صد بار تمرین ميکنم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت توسط پیام |



در اتاق تنهایی ام


شب ها


خفقان


     تشویش


    اضطراب


غوغا می کنند


می ترسم من


از این اتاق


بدون تو


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت توسط پیام |